°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO
اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم دلم را به تخت میبندم تا ترکت کند … اصلا تو، تمام مقیاسها را زیر و رو کردی. خطا از من است ، می دانم … آدم هــا بـرای هــم سنگ تمــام مـی گذارنــد، نه ,دزداست....نه، کسی را نکشته/اما...... اما به حبس ابد است.....به زندان پدر مادرمن هر روز, در میان هم بندی هایش : هر روز دیشب خوابتو دیدم نوشت ” قمحا “… گریستــــــــــــــ….. آری از پشت کوه آمده ام…
من رعد و برق و زلزلهام؛ ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
…
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکست? نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانیام
شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار
نگذاشت این که بشنویام یا بخوانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفرانیام

فریاد میکشد ، میلرزد ، خمارت میشود …
رها که شد او میماند و عمری وسوسه ی تلخِ دوباره خواستن تو !

ابرو هایت را برایم گره نکن. با اخم هایت که، چیزی درست نمی شود.
فقط دل من میلرزد و آن موقع است که، دنیایم بهم میریزد.
پس، بیا با هم کنار بیاییم. اخمهایت را باز کن.
باور کن چیزی به نام لبخند هم وجود دارد که، خیلی به تو می آید.
من هنوز هم تمام زیبایی های دنیا را با تو می سنجم

از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نعبد “
اما به دیگران هم دلسپرده ام
از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین “
اما به دیگران هم تکیه کرده ام
اما رهایم نکن
بیش از همیشه دلتنگم
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم …

امــا نـه وقتــی کــه در میانشــان هســتی،
نــــــــه..،
آنجــا کــه در میــان خـاک خوابیــدی،
“سنـــگِ تمــام” را میگذارنـد و مــی رونــد….

محکوم
3قابلمه 4 کفگیر
5 دست بشقاب
چین های پیشانی اش را می شمارد
و بوی قورمه سبزی می گیرد.
پدرم,......باغبان خوبیست
چشمان مادر را آبیاری می کند .....و بالهایش را هرس
پوستینی از شب را
روی تن مادر می اندازد
مبادا سردش شود
مادرم اعصابش درد می کند
قرص های صورتی اش را سر وقت میخورد
تا چشمانش کور شود
وقتی
تار موی بلندی را
از لباس پدر جدا می کند.
ساعت روی دیوار 12 بار می نوازد
پدر به خانه برنگشته
و غذا
شور شده.
به گمانم مادر
باز هم گریه کرده است.

با همون آرامش همیشگی
نگاهت مثل همیشه پاک و معصوم
و عطر وجودت ....
حیف که کوتاه بود
کاش امشبم بیای
شاید امشب
وقتی خواب بودم
موهای دلتنگمو نوازش کنی...
همه به او خندیدند..!!
گفت به “غمها” یم نخندید که هر جور نوشته شود درد دارد…!
از تَـــــــه به سر بخوان تا منِ آن روزها را بشناسی…!


چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده!
ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!
| Power By:
LoxBlog.Com |
